رسم بازی عشق این بود
که من بشمارم وتو قایم شی
به همان رسم های قدیمی کودکانه(قایم باشک)
هنوز نشمرده بودم رفتی و چنان ناپیدا
که برای همیشه به دنبالت سر گردان و آواره شدم
لعنت به این بازی بچه گانه لعنت!

اگر سهم من از این همه ستاره
فقط سوسوی غریبی است
غمی نیست.
همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست
ابی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم

سال نو پیشاپیش
مبارک باشه
من اولین نفر شاید باشیم
که سال نو را الان تبریک میگم![]()
![]()
![]()
![]()
ان شااله سالی خوب داشته باشین![]()
![]()

گريه كردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه......
اگه دستم و بگيري از غرورت كم نميشه ......
ساكت و صبور و عاشق وقتي حوصله نداري....
پيش حرفاي دل من حرف عشق و كم مياري.....
لحظه هام تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من ......كاش چشات يه جاده ميزد از دل تو تا دل من.........
اگر می خواهی عاشق شوی
از جنس شیشه مباش
گرچه محکم جامددر نگاه اول
اما ظریف وشکننده در اصل.
از جنس آب مباش
گرچه زلال اما هر جا روان
ودر گرمای عشق بخار شدنی و از بین رفتنی
از جنس سنگ مباش
گرچه در ظاهر محکم وپایدار
اما در گرمای سرمای زندگی
کم کم پوسیده و خرد شونده
از جنس پلاستیک مباش
با هر حرارتی اب شدنی
و از اصل افتادنی
ناپایدار و بی ارزش
برای ادامه زندگی
از جنس چوب مباش
گرچه با ظاهری محکو وخوب
اما با درونی نفوذپذیر
با موریانه هوسها تهی تر و از بین رفتنی.
از جنس لاستیک مباش
که گرچه با تغییر وضعیت
کم وتا حدودی انعطاف پذیر
اما در جاده زندگی ساییده وناموزون شدنی.
اگر می خواهی عاشق شوی
از جنس آهن وفولاد باش
در گرمای عشق ذوب شوو شکلی حققی بگیر
وبا ضد زنگ ایمان یک عمر
حتی از خوردگی هم مصون بمان.
ودر پای عشق خود
یک عمر پایدار و سخت باش
و بدان که جاودانه خواهی شد.
همه اول مثه تواند....
همه اول مثه تو وفادارن
پای بعدی برسه رو قلبتم پا می ذارنهمه اول مثه تو قسم می دن
پای مردونگیاشون جون می دن
همه اول مثه تو مثه بهارن
ولی دنیا چهار تا فصلهیه روزم خزون می بارن
همه اول مثه تو قشنگترینن پشت قاب چهره شون زیبا ترینن همه اول مثه تو عاشق ترینن اما اون اواخرا بدترتینن همه اول مثه تو صادق ترینن وقتی چند روز بگذره پر از فریبنهمه اول مثه تو زلال و پاکن
خیلی بی معرفتن اما بی باکن
همه اول مثه تو.......
بازپاییز است
باز اين دل از غمي ديرينه لبريز است
باز مي لرزد بخود سرشاخه هاي بيد سرگردانباز ميريزد فرو بر چهره ام باران
باز رنجورم ،خداوندا ،
پريشانم باز مي بينم که بي تابانه گريانم باز پاييز است باز اين دنيا غم انگيز استباز پاييز است و
هنگام جدائي ها
بازپاييز است و
مرگ اشنائی ها

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام
در بیهودگی انتظارپیوستن به توچه بی صبرانه مانده ام
چه خوانا دوری ات را بر سر درخانه نوشته اند
و من در نخواندن ان چه پا فشارانه مانده ام
چه بسیار است دوروی ها فراموش کردن ها وگسستن
ومن در این هم همه چه صادقانه مانده ام
رفیقان همه با نارفیقی خود رفیقند
من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام
خاستگاه من کجاست که من آنجا قنودن خواهم
من در پیمودن را چه عاجزانه مانده ام
تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام....

به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیدی شب می کش
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به افتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
"دیروز" با خاطرات گذشته فریبم داد،
"فردا" با وعده های دروغین خوابم کرد،
وقتی چشم گشودم،
"امروز" رفته بود...


